ابراهيم اصلاح عربانى
539
كتاب گيلان ( فارسى )
بكلّى بىتاب و بىقرار شد . به شيطان لعنت كرد و به حرف آمد و گفت : * تو را چه شده و چيست و چه مىگوئى زن . . . چه اتفاق افتاده من خبر ندارم ؟ * همسر جانعلى ناگهان بغض گلوى خود را تركاند رعدى شد و غريد و باران باريد * هى از چشمانش اشك ريخت . ميان گريه ، شوهرش را اين گونه طعنه زد : * همين است بچهات ؟ چه كاشتى و انداختى به بغل و آغوش من تو اين را مىگوئى بچه ؟ * بچهء استخوانى و بىدستوپا بچهء بىعرضه و دستوپاچلفتى و بيقواره * خاك بر سر من ، براى بزرگ كردنش ، چطور من بايد سالهاى سال بجانم غصه بريزم . * آخر عمرى و اينطور بچهدارى بچهء بىعرضه و دستوپا چلفتى و تهتغارى ؟ * تا كى بايد زخم زبان از اينوآن بخورم گوشهوكنايه مردم ، به كلى مرا پير كرده * نام بچهام را براى خودشان گذاشتند : ( ماكاته ميچه ميله ) استخوانى و بىدستوپا * بسكه بچه را به همين نام صدا زدند ، ما هم كه اسم اصلىاش را صدا مىزنيم گهگاه و بعضى اوقات اشتباه و سهو مىكنيم * و نامى را كه آنان گذاشتند بر زبان مىآوريم ! بچهء ما ، هم براى خودش عادت كرده ، * وقتى او را صدا مىزنند : ماكاته ، ميچه ميله ، برمىگردد و جواب مىدهد و بعله ( آرى و بله ) مىگويد . * بميرم براى نجابت بچهء خودم . حرف ديگرى هم اين مردمان دوبهمزن و خبرچين و غيبتكننده مىزنند : * ماكاته ميچه ميله قدرت و توانائى گرفتن « زلزله » را ندارد . امّا بچههاى همسنوسال او « زلزله » را فورا و زود مىگيرند . * آن حشره « زلزله » را در مُشت خود نگه مىدارند . هرزمان كه آواز نمىخواند ، آن را در مشت خود تكان مىدهند كه آواز سر بدهد . * جانعلى بفكر فرورفت كه به زن چه بگويد تا او را به حالت ، پوسته و جلد اولش ( پيش از بغض و گريه ) بازگرداند . * كاس خانم با گوشهء لچك ( سربند سهگوش ) اشك خود را پاك كرد . جانعلى به حرف آمد و گفت : * كاس خانم ! غصه نخور ، غصه چارهء كار نيست تو كه شش بچه زائيدهاى و همه را هم بزرگ كردى * حالا اين هفتمين بچه زيادى است ؟ به خدا سوگند ، خدا را خوش نمىآيد كه اينطور حرف بزنى * بچه است ديگر و طفل است مسلما ، بچه را كه نمىشود بدور انداخت جگرگوشهء تو و نسل من هستند اين بچهها . * اين يكى هم به اميد خدا ، فردا بزرگ مىشود و براى خودش بسامان مىرسد . دهان دشمنان ما بسته مىشود . * برخيز و ديگر بس است ، بيهوده غصه نخور . برو به بچهات سر بزن . * « زلزله » روى درخت واقع در باغ پشت خانه براى خودش باز آواز مىخواند * « ماكاته ميچه ميله » تهتغارى ، بىخيال از همهجا بخواب ناز رفته بود . * كاس خانم بالاى سر بچّه نشسته بود ! محمد بشرا ( درويش گيلانى ) محمد بشرا متخلص به « درويش گيلانى » به سال 1316 در رشت ديده به جهان گشود . پس از اتمام تحصيلات به كار تعليم و تربيت پرداخت و هماكنون در مدارس راهنمائى به تدريس ادبيات فارسى اشتغال دارد . بشرا كه از پيشگامان شعر نيمائى گيلك به شمار مىآيد مردى است آرام و اهل مطالعه . در قلمرو شعر ، نويسندگى ، روزنامهنگارى ، هنر تآتر و تحقيق در زمينههاى گوناگون فرهنگ مردم گيلان ، سالهاست كوشش پىگير دارد و در ترانهسرائى صاحب ذوق و چيرهدست است . اشعار گيلكى او ، سرشار از احساسات و عواطف بومى و اقليمى مىباشد . او در شعر گيلكى ، شاعر « طبيعت و روستا » لقب گرفته است . پيش از سال 1342 غزلهاى گيلكى و اشعار فارسى به شيوهء كلاسيك ( در اوزان عروضى قدمائى ) مىسرود . اما از سال 1342 به بعد ، به سرودن شعر گيلكى ( در اوزان نيمائى ) دست زد و آثارى ناب آفريد . آثار منتشرهء محمد بشرا عبارتند از : « شبشكار » ، تحقيقى در فرهنگ مردم گيلان ، « هنگى ايسه ، هنگى نىيه » ، تحقيقى در معماها و چيستانهاى محلى گيلكى شهرستان رشت ، « ايله جار » ، دفترى در شعر گيلكى ( در اوزان نيمائى ) ، 1368 . نمونهء اشعار محمد بشرا ( درويش گيلانى ) ايله جار صُبه سر ، * نَدَمَسته آفتاب ، چىچى نى جيز نوكوده ، * آسمان گوره خوله ، اى دفه * جيره سره مرداكان ، تكوتوك ، * دوتا سهتا ، بالبهبال * كله گب ،